![]() |
چرا چادر مشکی؟!


درباره ي وب سايت ![]() به وبلاگ من خوش آمدید دوستان
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان نـیــلـوفــــرآبــی و آدرس nilofarblue.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. پيوند هاي روزانه برچسب ها |
چرا چادر مشکی؟!در زمان ما مشکی معانی دیگری دارد از جمله:
1- مشکی یعنی عظمت: خانه خدا با پرده مشکی با عظمت تر است و همان گونه که بیان شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام هم در جنگ ها عمامه مشکی می پوشیدند که بیانگر عظمت و اُبهت بود.
در عربی،سیاه با الفاظی مثل اسود، سوداء بیان می شود که به معنی آقایی و برتری و سیادت است. (سید هم به معنای آقا و برتر است)
2- مشکی یعنی دانایی: ردای دانشجویان و وکلا و قاضیان در غرب، مشکی است.
3- مشکی یعنی قدرت اقتدار: در همه ورزشهای رزمی ،بالاترین کمربند، کمربند مشکی است.
4- مشکی یعنی تقدس: چادر مشکی و حجاب برای راهبه های مسیحی هم زیبا و هم قانونی و هم موجب تقدس است اما بر سر زن مسلمان که می آید موجب افسردگی می شود!!!
5- مشکی یعنی آرامش:(اللَّهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ)سوره غافر/آیه61
«خدا همان کسی است که برایتان آرامش شب را درست کرد تا در آن به آرامش برسید» آری،سیاهی شب است که موجب آرامش می شود.
6- مشکی یعنی شیک بودن: جالب است لباس های مجلسی بانوان مشکی است. یعنی شیک ترین لباس های رنگ مشکی دارد، و تعجب است که رنگ مشکی در هر جایی استفاده می شود معنای مثبت دارد اما وقتی که رنگ چادر می شود بدترین رنگ می شود!!!!
7- مشکی یعنی نقطه پایان نا امنی و آشفتگی: زنی که چادر می پوشد، حداکثر ایمنی را برای خود ایجاد کرده است و نشان می دهد که اینجا نقطه پایان نگاه های نامحرمان است و در فراسوی جایی برای نگاه های ناپاک نیست.
آری رنگ مشکی در هر جایی که استفاده می شود بسیار زیبا و پر مفهوم است، اما وقتی رنگ چادر،مشکی می شود افسردگی آور و رنگ لباس متکبران می شود!!!! گویی به همین دلیل که چادر مشکی بهترین لباس برای بانوان است شهدای عزیز که با بصیرت ترین افراد روزگار خودشان بودند بر روی رنگ مشکی چادر تأکید داشتند.
شهید عبد الله محمودی
« و تو ای خواهر دینی ام: چادر سیاهی که تو را احاطه کرده است از خون سرخ من کوبنده تر است.»
سردار شهید رحیم آنجفی
«خواهرم :محجوب باش و با تقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می کٌشید.»
شهید محمد حسن جعفر زاده
«ای خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهی چادر تو می ترسد تا سرخی خون من.»
شهید محمد علی یوسفی
«خواهران عزیزم! حجاب خود را حفظ کنید، چون سیاهی چادر تو، کوبنده تر از سرخی خون ماست.»
امام صادق فرمودند: لباس سیاه مکروه است مگر در کفش و عمامه و کساء.
![]()
سلام،میخوام براتون ماجرای چادری شدن یه دخترک رو بگم…راستش نمیدونم از کجاشروع کنم.. این دختر ما جزو اون دسته آدمایی بود که اگر یه روز توی چت روما نمیگشت روزش شب نمیشد، بیرون حجابش بدنبود اما خب اصلا قابل مقایسه باحجاب کامل نبود… این دخترک ما شب میخوابه و صبح که بلند میشه یه حسی تووجودش جون میگیره بنام عشق… آره اون عاشق شده بود بدون اینکه خودش بفهمه…. عاشق یه پسر شده بود که ۲سال ازخودش بزرگتر بود بزارید نگم چطوری این اتفاق افتاد اما تنها فرقی که باعشقای زمینی داشت این بود که آقا پسر قصه مون شهید شده بود… ماجرای عاشقی این دختر به جایی رسیده بود که اگر هر شب با مصطفاش صحبت نمیکرد خوابش نمیبرد… حالا دیگه نمازاش سروقت بود…توی چت روما نمیگشت…افتاده بود به تکاپوتا از زندگی آقا مصطفی سردربیاره…تابتونه مثل اون باشه(مگرنه اینکه عاشق باید رنگ معشوق به خود بگیره؟؟) خلاصه یکی ازدوستای شهید مصطفی رو پیداکرد وشروع کرد به پرسیدن یه عالمه سوال که شده بودن بغض گلوش… کم کم کاربجایی رسید که وقتی میرفت بیرون از خونه اونم با آرایش و… حس میکرد که عشقش اونطوری که باید، ازش راضی نیست، نمیدونم اما شاید یه حس درونی، یه حسی که آرامشو تو شبای تشویش دخترک به اون میداد… خلاصه کم کم فهمید اگه چادری بشه بیشتر تو دل اون شهیده جا میگیره.. این دختر خانوم ما یهویی کلی ازاین رو به اون روشد دیگه شعرهاش بوی غم نمیداد بلکه دم از عشقی آسمونی میزد، دیگه قهرمان نثرهاش شده بود کسی که به خدا لبیک گفته… خلاصه روزها گذشت و دخترچادری موند، اما خیلی سخت بود(چون مجبورشد دیگه یه سری از دوستاشو ترک کنه و….) البته پدرو مادرش خیلی راضی بودند و هستند،اولین بار که باباش چادر رو رو سرش دید،به خانواده شیرینی داد… ولی خیلی از فامیل هاشونم میگفتن الکی داری خودت رو محدود میکنی، اما بیشترین ضربه رو از بعضی از دوستاش خورد که هرچی دلشون میخواست بهش میگفتن،… بیخیال برسیم به روزی که مهمترین تصمیم زندگیشو گرفت… هیچوقت اون روز رو یادش نمیره! هنوز عاشق بود اما دیگه عشق مصطفی تودلش جانمیشد… دنبال یه چیز دیگه بود انگار اون شهیده فقط یه عامل بود تا الفبای عشق رو به دخترک بیاموزه…شایدم… حالا دیگه اون مصطفی رو فقط دوست داشت اما دیگه عاشق اون نبود ،چون میخواست به یه عشق حقیقی تر برسه … میخواست به هدف خلقتش برسه… به کسی که از رگ گردن بهش نزدیکتره اما دیگه چادرشو ترک نکرد، چادر دیگه واسش شده بود یه مروارید توی شب های تاریکش… اون دختره من بودم و اون عشق… ![]()
بسم الله الرحمن الرحیم تو یه خونواده کاملا” اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم واسه همین هم بی قید و بند نبودم پدرم سرهنگ وزارت دفاع بود و مادرم هم پرستار یه بیمارستان واسه همین همیشه سعی میکردم که مثل فرهنگ خونواده پوشش داشته باشم سنگین لباس می پوشیدم اما چادری نبودم درست مثل مادرم اعتقاداتمم به جا بود اما خیلی شناخت نداشتم در حد این که خوانوادم و مدرسه واسم گفته بودن تا این که سال اول دانشگاه بودم یه روز حالم بد شد و بردنم بیمارستان اون جا بود که به خوانواده ام گفتن که نازنین قلبش مادرزادی دچار مشکله و الان خودشو دیگه نشون داده یه هفته بیمارستان موندم و بعد مرخص شدم اومدم خونه و با هیچ کس کاری نداشتم میشه این جور تعریف کرد که افسرده شده بودم اونی که اومده بود خواستگاری ام و قرار بود که با هم ازدواج کنیم خیلی راحت همه چی رو ریخت به هم و گفت که نازنین امیدوارم درک کنی من دوستت دارم اما زندگیم هم دوست دارم من بچه هم دوست دارم میخوام با کسی ازدواج کنم که هم خودشو خوشبخت کنه هم منو من ادم این کار نیستم طاقت ندارم که حالت بد بشه /رفت اما من ….. درست موقعی این اتفاق افتاد که همه چی خوب بود واسه همین به درگاه خدا خیلی شکوه میکردم منی که تا اون موقع ازارم به هیچ کس نرسیده بود واسم سوال بود که دارم تاوان چیو پس میدم؟ چند وقتی به همین منوال گذشت تا این که یه روز رفتم امامزاده اسماعیل اون جا یه دختر بود اونم داشت زیارت میکرد اومد جلو و با هم دعا خوندیم و من واسش همه چی رو تعریف کردم اونم گفت که بهتر نیست با خدا دوست بشی تا این که شکایت کنی شاید خودش بهت گفت که چرا این کارو باهات کرده راست میگفت من همش داشتم ناله میکردم و باهاش یه ذره درد دل نمیکردم رفتم جلو با خودم گفتم یا منو تو بغلش میگیره یا پسم میزنه شروع کردم به کتاب خوندن و قران خوندن اما هم چنان مانتویی بودم دیگه خدا منو تو بغلش گرفته بود درسمو تموم کردم سرکار رفتم همه اون چیزایی که فکر نمیکردم یه روزی بشه شد یه روز تو محل کارم اومدم تو یک سایت اجتماعی ببینم این چه سایتی هستش که همکارم میرفت اومدم ثبت نام کردم و عضو شدم یه روز به طور اتفاقی با یه بنده خدایی وارد بحث شدم که موضوع به چادر سر کردن کشید با حرفاش که همه از قران و حدیث بود متقاعدم کرد که، حالا که تو نصف راه رو رفتی کاملش کن دیدم راست میگه اولش واسم سخت بود خیلی هم غر میزدم اما میگفت اولش سخته اما عادت میکنی تصمیم گرفتم که برم تجریش یه چادر بخرم امتحان کنم یا میتونم یا نمیتونم رفتم تو یه مغازه ای که قبلا” دوستم از اون جا چادر عروسیشو دوخته بود خانومه اندازه گرفت و گفت سه روز دیگه حاضره بیا بگیر اما همه قشنگیه این داستان به قول اون بنده خدا این جا بود که وقتی چادرم حاضر شد رفتم که بگیرم خانومه که اتفاقا” سیده هم بودند و مادر شهید بهم گفت که نذر کرده بود که اگه مشکل دخترش حل بشه واسه ۱۰ نفر چادر مجانی بدوزه و یکی ازون ۱۰ نفر، من بودم… من مثل همه چادری نشدم که از چشم نامحرم مصون بمونم، چادر سر کردم چون خدا باهام حرف زده بود، چون عاشق خدا شدم… ![]()
چرا چادر را حجاب برتر در اسلام میدانید؟ ![]()
می گوید چرا چادر بپوشم؟ اگر می گویید مرد ها چشمشان ناپاک است من می گویم مردان ایرانی آن قدر فهیم هستند که کار به کار ما نداشته باشند مرد های ایرانی که حیوان نیستن که مثل گربه و حیوانات دیگر به غریزه شان عمل بکنند. ![]()
نداشتن حیا یکی از عوامل بی حجابی زنان و چشم چرانی مردان در جامعه است. حیا یعنی شرم، یعنی اینکه انسان از ترس ملامت دیگران از انجام کاری خودداری و پرهیز کند. مفهوم حیا یک مفهوم عاطفی است که پشتوانههای حجاب را که مفهومی رفتاری است، فراهم میکند. اگر این حس برای فردی ایجاد شود که مورد توجه خداست و خداوند و فرشتگانش ناظر او هستند، دیگر گناه نکرده و حرمت ارزشها را حفظ میکند. امام محمد باقر (علیه السلام) می فرمایند: چهار چیز است که در هر کس باشد، ایمانش کامل می شود و گناهانش پاک می شود و پروردگار خود را ملاقات کند در حالی که خداوند از او راضی باشد که از جمله ی آنهاست: "حیا از هر کار زشت در نزد خداوند و مردم".(خصال) امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: حیا و ایمان در کنار همدیگر و در یک ردیفند؛ چون یکی از آن دو رفت، دیگری هم در پی آن می رود. (اصول کافی، ج3، ص 165) حیا از نشانه های ایمان است و شخص با ایمان در بهشت است. (اصول کافی، ج3، ص 165) ایمان ندارد کسی که حیا ندارد. (اصول کافی، ج3، ص 166) بهترین زنان شما آن زنی است که چون با مرد بیگانه باشد، لباس محکمی از حیا و عفت در بر کند. (زندگانی حضرت زهرا(س)، محلاتی، ص108) راه هایی که پیامبر اسلام (ص) جهت بدست آوردن حیا معرفی کرده اند: (زبده الاحادیث، ج2، ص321) 1. نباید هیچ یک از شما بخوابد مگر اینکه مرگ (یاد مرگ) در نظرش باشد. 2. باید حفظ کند سر و آنچه در اوست (نگهداری چشم، گوش، زبان و ...). 3. حفظ کند شکم و آنچه در اوست (حرامخواری، شهوترانی). 4. باید به یاد قبر و پوسیدن در آن باشد. 5. هر کس آخرت را بخواهد، پس باید زینت زندگانی دنیا را رها کند (پرهیز از دنیا طلبی، تشریفات، تجملات نامشروع و قطع طمع).
![]()
یک سوال ساده: چرا در این گروه اجرای موسیقی، لباس گروه آقایان کاملا پوشیده است؟ و چرا لباس گروه خانم ها نیمه برهنه است؟ اگر پوشیدگی خوبه خب همه یکدست باشند؛ اگر هم برهنگی خوبه خب آقایان هم برهنه شوند! واقعا چرا باید خانم ها برهنه باشند و آقایان پوشیده ... مگه خانم ها فقط برای چشم نوازی هستند... ؟
![]()
مگه حجاب چی داره که این قدر دشمنان اسلام روی آن متمرکز شده اند؟
یکی از وظایف اساسی انسان برای سعادت خویش، شناسایی نقاط ضعف و ترمیم نمودن آنهاست. تا با این کار، جلوی نفوذ دشمن گرفته شود. و در این میان، حقتعالی با توجه به اینکه خالق انسان است: «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»،[آل عمران،۶]؛ «خداست آنکه صورت شما را در رحم مادران مىنگارد هر گونه اراده کند. خدایى جز آن ذات یکتا نیستکه (به هر چیز) توانا و داناست.» بهترین شناخت را نسبت به انسان دارد، در قالب شریعت، نقاط ضعف انسان را گوشزد نموده است. یکی از آن موارد اساسیکه داشتن آن نقطه قوت، و نداشتن آن نقطه ضعف، محسوب میگردد، مساله حجاب است. که بهخاطر نقش اساسی آن، در آیات و روایات، مورد سفارش ویژه قرار گرفته است: الف: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لازْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً»،[احزاب،۵۹]؛ «اى پیامبر! بههمسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابها [روسرىهاى بلند] خود را بر خویش فرو افکنند، این کار براى اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است (و اگر تا کنون خطا و کوتاهى از آنها سر زده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده رحیم است.» ب: پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم در بیانی فرمودند: «أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ نِسَائِکُمْ قَالُوا بَلَى قَالَ إِنَّ خَیْرَ نِسَائِکُمُ … الْمُتَبَرِّجَةُ مَعَ زَوْجِهَا الْحَصَانُ عَنْ غَیْرِهِ»،[۱]؛ «مىخواهید بهترین زنان را معرفى کنم؟ گفتند آرى یا رسول اللَّه. فرمود: بهترین زنان آنستکه … برای شوهرش زیبائیهاى خود را اظهار کند و نسبت بهدیگران (از مردان) مستور و خوددار باشد. (برای شوهرش آرایش و خودنمایی کند، اما خود را از نامحرمان بپوشاند) اما نکته قبال تأمل، تبلیغات وسیع دشمن در این میان استکه هجمۀ گستردهای، راعلیه حجاب بهکار میبرند و به انواع ترفندها متوسل میشوند تا این مساله را در نزد مسلمین بی ارزش و فاقد اهمیت جلوه دهند. و این تبلیغات و شبه افکنیها، حکایت از این میکند که آنها هم پی بردهاند، حجاب، نقطه قوت و ارزشمند، و بیحجابی و بدحجابی نقطعه ضعف برای یک مسلمان محسوب میشود. در این راستا شنیدن سخنان دشمن، تأمل برانگیز است: الف: مستر همفر، جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی، یکی از نقاط قوت مسلمانان را حجاب زنان میداند و مینویسد: «زنانِ آنان دارای حجاب محکم هستند که نفوذ فساد در میانشان ممکن نیست…باید زنان مسلمان را فریب داده، از زیر چادر و عبا بیرون کشید با این بیانکه حجاب یک عادت استکه از خلفای بنی عباس بهجا مانده و یک برنامه اسلامی نیست و لذا مردم زنان پیامبر را میدیدند و زنان صدر اسلام در هر کاری شرکت میکردند. پس از آنکه زنان را از چادر و عبا بیرون آوردیم باید جوانان را تحریک کنیم که بهدنبال آنان راه بیفتند. تا در میان مسلمان فساد رواج یابد و برای پیش برد این نقشه لازم است اول زنان غیر مسلمان را از حجاب بیرون آوریم تا زنان مسلمان از آنان یاد بگیرند.»
![]()
ای پناه من در هنگام گرفتاری وای داد رس من به درگاهت ناله می کنم و به تو پناهنده ام و پناه نبرم جز به تو وطلب فرج نکنم جز از تو به دادم برس خدایا من از تو خواهم صبر نیکو را و گشایش نزدیک و گفتار صادقانه خدا یا عطایم فرما وسعت روزی و ایمنی ای پناه من هنگام گرفتاری ![]()
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.
![]()
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند... بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری ![]()
دمی که خاطره ات را مرور خواهم کرد قسم به یاد تو حس غرور خواهم کرد
سوار جاده ی اندیشه ام نمی دانم ز کوچه های خیالت عبور خواهم کرد ؟
بزرگی تو در آیینه ام نمی گنجد ز یازده فلک آیینه جور خواهم کرد
تو حاضری و منم غایب از رسیدنها دعا کنی تو برایم ظهور خواهم کرد
زکفشهای خودم دل نکنده با چه امید نشسته ام که تماشای نور خواهم کرد ؟
![]()
به نام خدای بخشنده مهربان ![]()
نمى دانید؛ واقعاً نمى دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى روید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوش رنگترین زن هاست را مى زند. نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مى آیند تا لذت ببرند، ذره اى به تو محل نمىگذارند. نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى زنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه اى از زیبایى هاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛ زیبایى از دست رفته تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى زنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه اى از زیبایى هاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛ زیبایى از دست رفته تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى روید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهىگیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى مى بینى که مى توانى اطاعت خدایت را بکنى؛ نه هوایت را.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى روید؛ در حالى که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدام باد. ![]()
رب المهدی عج نميدانم در غروب جمعه چه رازي نهفته است! آسمان آبي است، اما دلت حال غروب ابريترين روزهاي پاييز را دارد. اگر جمعة زيباترين روز بهار با گلهاي سرخ هم كه باشد، دلتنگي غروب ابري بر دلت پنجه ميكشد.بعدازظهر آدينه، آيينة دلتنگي غريبي است؛ دلت بهانه ميگيرد؛ هيچچيز آرامت نميكند؛ قرار از دلت ميرود؛ ناگاه به خود ميآيي و ميبيني كه قطرات اشك به آرامي تمام صورتت را پوشانده است.در غروب جمعه، چه رازي نهفته است؟ اين اشك از كجا آمده است؟ بهانة گريه چيست؟ اي كاش دلت با گريه آرام ميگرفت. گريه تو را بيقرارتر ميكند. دلتنگي بيشتر به جانت پنجه ميكشد. گاهي كه آسمان ابري است و خيال باريدن دارد، دلتنگتر ميشوي؛ گريهات به گرية غريبانة آسمان ميپيوندد به خاطر ميآوري، تابستان يا بهار هم كه باشد، فرقي نميكند. دلتنگي غروب جمعه يكي است. برميخيزي، مفاتيح را ميگشايي؛ صبح جمعه را همراه طلوع آفتاب و "ندبه" در فراق "او" آغاز كردهاي؛ غروب آفتاب را با "سمات" به پايان ميبري و بر سجادة نماز مغرب كه ميايستي و قامت نماز ميبندي، احساس غريبي داري؛ احساس اينكه او نيز در جايي از همين زمين، قامت به نماز بسته است. غريبِ تنهايي كه منتظر يك جمعة خاص است؛ جمعة فرج، جمعة ظهور، جمعة نجات .... اين غم غربت غروب جمعه، جز به ياد او، به ياد كه ميتواند باشد؟ اين غم هجر اوست كه غروب هر جمعه را رنگ انتظار مي زند. از خودت ميپرسي: "چگونه يك هفتةديگر را بدون او گذراندي؟ چگونه جمعهاي ديگر بدون حضور او گذشت؟ تو به چه مشغولي كه او را با همة وجود فرياد نميكني؟". بيشك او خود از اين دوران غيبت طولاني دلتنگ است. كجايند شيعيان واقعي و منتظران راستينش كه جمعة حضورش را با تمامي نياز بخواهند؟ آخر تا كي غروب جمعه، غروب اين دلتنگي دلهاي ماست؟ تا كي نگاهمان به راه و دلمان به انتظار بماند؟ آخر چرا نبودنش را عادت كردهايم؟ چطور توانستهايم و ميتوانيم بدون او جمعههايمان را بگذرانيم؟ ولی آنچه آراممان ميکند اين است که خواهی آمد -
با نگاه خويش در متنم زمان ---- عشق را هر لحضه جاری می کنی
![]()
نمیدونید واقعا نمی دونید چه لذتی داره وقتی سیاهی چادرم دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوشرنگ ترین زنهاست را می زند. نمی دونید چقدر لذت بخش است وقتی وارد مغازه ای می شوم ومی پرسم "اقا این قیمتش چنده؟" و فروشنده جوابم را نمی دهد ودوباره می پرسم" اقا این چنده ؟" فروشنده که محو موهای مش کرده زن دیگریست وحالش دگر گون است . من را اصلا نمی بیند وبازهم سوالم بی جواب می ماند و من خوشحال از مغازه کذایی بیرون می ایم. نمی دانید واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی مردهایی که به خیابان می ایند تا لذت ببرند به تو ذره ای محل نمی دهند . نمی دانید واقعا نمی دانید وقتی شاد وسرخوش درخیابان قدم می زنید درحالی اینکه دغدغه این را ندارید که شاید گوشه ای از زیبایی های کذایی تان پاک شود ومجبور نیستید خود را به نزدیک ترین محل امن برسانید تا هرچه زودتر زیبایی خود را کنترل کنید "زیبایی از دست رفته تان را به صورتتان باز گردانید و .... خود را جبران کنید . ![]()
من نوجوان و حجاب برایم بسیار با ارزش است و خوب می دانم که چادر چه قدر با مانتو تفاوت می کند!چادر هیچ گونه جذابیتی برای مردان و پسران نامحرم ندارد و مانتو جلب توجه کرده و موجب حرام می شود زنان و دختران گهر هایی هستند نباید خود را حراج بگذارند......
بر دهان هر چه رنگ است می کوبد رنگین کمان چادر مشکی من
![]()
خدایا... ![]()
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
![]()
خدای من... ![]()
پيش از اينها فکر مي کردم که خدا خشتي از الماس خشتي از طلا ![]()
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!! ![]()
روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر
بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت
![]()
بخشودن کسی که به تو بدی کرده تغییر گذشته نیست، ![]()
بسم الله الرحمن الرحيم روزي پسركي براي نماز صبح خود وضو گرفت وبه سمت مسجدراه افتاد وشيطان هم مي خواست مانع از رفتن او به مسجد شود براي همين سنگي سد راه او قرار داد تا او به مسجد نتواند برود پسرك دروسط راه بود كه بر زمين افتاد ودر آن كوچه تاريك لباسش گلي شدبراي همين دوباره به خانه برگشت ولباسش راشست ودوباره به طرف مسجدرفت درراه دوباره بر زمين افتاد ولباسش گلي شدوباز به سمت خانه برگشت ولباس گلي اش راشست ووضوگرفت وبه سمت مسجدراه افتاد درراه دوباره همان اتفاق هاي قبلي برايش پيش آمد وبعد از عوض كردن لباسش به سمت مسجدراه افتاد اين بار ديد پيرمردي بايك چراغ به سمت او مي آيد ناگهان چراغ خودش را به پسرك دادوبه اوگفت كه چراغ را از او قبول كند پسر قبول نكرد واز پيرمرد پرسيد:توكه هستي وبراي چه چراغ خودت را به من مي دهي مرد گفت:من شيطان هستم .پسرتعب كرد مردادامه داد :من مي خواستم مانع از رفتن تو به مسجد شوم اما تو براي رفتن به مسجد سه بار به خانه رفتي وبرگشتي خدا هم مارا ميديد ودر بار اول كه به خانه رفتي خدا تمام گنا هان خودت را بخشيد ودر بار دوم گناهان تمام خانواده ات را بخشيد ودر بار سوم خدا همه ي گناهان فاميل هايت را بخشيدودر بار چهارم هم من به كمكت آمدم زيرا خدا مي خواست تمام گناهان آدم هايشهررا ببخشد اما من ديگر نتوانستم ببينم كه كم كم همه ادم ها بخشيده شون براي همين خودم به كمكت آمدم وسنگي را كه خودم در جلوي راهت گذاشته بودم را برداشتم وپسر از اين اتفاق خيلي خوشحال بود و دو باره به سمت مسجد راه افتاد. واين بود حكايت پسرك كه خيلي آموزنده بود حتماوحتما اين داستان را بخوانيد !!!!!!!!!!!!!!!!..... ![]()
ميخوام براتون يه داستان ازيك مرد بگويم كه دريك بازار بود و با زن بد حجابش براي خريد قدم مي زد ناگهان مردي نزد او آمد وگفت:سلام آقا ببخشيد من ميخواستم ازتون بپرسم كه آيا من ميتونم به خانمتون نگاه كنم واز زيبايي هايشان لذت ببرم؟ اون از تعجب شاخ در آورده بو د وبعد از مكث كردن باعصبانيت گفت :خجالت نمي كشي مرتيكه بي حيا مگه تو خودت ناموس نداري كه اينجا داري راست راست به من نگاه مي كني ودرباره همسرم از من مي پرسي؟؟ پسر خيلي ريلكس به مرد نگاه ميكرد ودر حاليكه يقه اش در دست مرد بود گفت:آخه من ديدم همه دارن خيلي راحت به ايشون نگاه مي كنن ما بياييم و با اجازه به خانومتون نگاه كنيم!!مگه كاراشتباهي كرده ام كه دارم ازتون اجازه مي گيرم؟؟مرد درحالي كه خيلي تعجب كرده بوديقه پسررا رها كرد وبه سمت خانه راه افتاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب مي بينين! چه روزگاري شده كه همه واسه گناه ازهمديگه خيلي ريلكس اجازه ميگيرن!! ![]() .:: This Template By : Theme-Designer.Com ::. |
آرشيو ماهانه نويسندگان لوگو ما ![]() ديگر موارد |